تبلیغات
learn something here
 

 

 

learn something here


 

شبی باران، شبی آتش، شبی آیینه و سنگم

شبی از زندگی سیرم، شبی با مرگ می‌جنگم

تو آتش می‌شوی بر خرمن احساس تنهائی

تو را با هر نفس می‌بویم اما باز دلتنگم

برای دست من آغوشی از غم مانده می‌دانی

دگر این دفتر شعرم نمی‌رقصد به آهنگم

تو حالا آن طرف‌ تر از غریبی باز می‌خندی

مرا شوق رسیدن هست اما از دو پا لنگم

نمی‌دانم كه می‌دانی پریشان تو می‌مانم

تو ای سبز اهورایی چه سازم با دل تنگم

قلم بر حجم این كاغذ فقط نام تو را حك كرد

بیا بنویس نامت را بر این پیشانی سنگم


  نویسنده : نازنین ׀ تاریخ : یکشنبه 8 خرداد 1390׀ نظرات


 
CopyRight 2009 , learnsomething.Mihanblog.Com , All Rights Reserved
Powered By Mihanblog | Template By : Kashkul.Com - P30Temp.Co.Cc